بسم الله الرحمن الرحیم  

السلام علیک یا بقیه الله الاعظم (عج)

سلام 

 

بیست وچهارم فروردین ماه دومین سالروز واقعه بمب گذاری محل کانون فرهنگی رهپویان وصال بود، به همین مناسبت مراسم یادبود و بزرگداشت شهدای این بمب گذاری با حضور گسترده مردم و خانواده های شهدا در گلزار شهدای شیراز در یک هوای بارانی برگزارگردید.

 

خوشا آنان که با اخلاص و ایمان
حریم دوست بوسیدند و رفتند
ز کالاهای این آشفته بازار
محبت را پسندیدند و رفتند
خوشا آنان که در این صحنه خاک
چو خورشیدی در خشیدند و رفتند
خوشا آنان که بار دوستی را
کشیدند و نرنجیدند و رفتند
ز تقوی جامه در بر کن که یاران
ز تقوی جامه پوشیدند و رفتند

 

 

 

اللهم عجـــل لولیک الفـــرج 

يکشنبه بیست و نهم 1 1389

 

بسم الله الرحمن الرحیم  

السلام علیک یا بقیه الله الاعظم (عج)

سلام 

 

 

 

یاد روی مه آلوده اش غزل می خوانم
به فکر ماه پس ابرم و هراسانم
چقدر طول کشید انتظار ، می ترسم
به وقت آمدنت زنده ام ؟ نمی دانم
به فکر پرده کشیدن ز رویت ای ماهم
که از زمان ظهورت حدودا آگاهم
نه ، دور نیست زیاد این زمان ظهور
ببین صدای قدمت آید از ته آهم
عطش برای شرب نگاهت ببین به لب هایم
همین بس است بیا و نگو نمی آیم
برای انتظار تو آقا توانمان رفته
برای شیعه بد است آقا ، نگو که تنهایم
پس از هزار و چند قرن هنوز می نالم
که شیفته رخ ماه و خراب آن خالم
ولی همین که خوب فکر می کنم شاید من
به شاخه های درخت شکفتنت کالم
مرا نبین که به گلشن و چمن خارم
امید آمدنت را به روی گل دارم
به خاطر گلها بیا بهار گلزارم
که سیصد و سیزده گل در این چمن دارم


 

اللهم عجـــل لولیک الفـــرج 
دسته ها : شعر
پنج شنبه بیست و ششم 1 1389

 

بسم الله الرحمن الرحیم  

السلام علیک یا بقیه الله الاعظم (عج)

سلام  

 

و من المومنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه
فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا
دومین سالگرد عروج شهدای مظلوم بمب گذاری کانون فرهنگی رهپویان وصال شیرازاست.خوب است با این چهارده کبوتر عاشق و خونین بال آشنا شویم:
شهیده نجمه قاسم پور   29ساله
ـ بعد از مراسم دارالهدایه هرکس آرزویی کرد و نوبت به نجمه رسید . آرزوی همیشگی : شهادت در رکاب پسر زیباروی فاطمه (س) . اخلاص خدائیت دست دلت را گرفت و بر سر سفره ارباب نشاند . ما جامانده های خوگرفته به نفس را دعاگو باش .
ـ مسئولِ بیدار باشِ اعضای خانواده بود برای نمازصبح . ابتدای اذان یکی یکی همه را صدا می زد . « نماز اول وقتش خوبه ، بلند شید . » عادت کرده بودیم که بین الطلوعین نجمه رو در سجده ببینیم.

شهید مسعود رضایی   29 ساله
ـ دست و صورت خیسش قبل از خواب برامون عادی شده بود . مسعود وضو گرفته تا قرآن بخونه .
ـ خیلی اهل زیارت بود و با ائمه(ع) انس زیادی داشت . نماز صبح روز جمعه اش رو حتماً حرم مطهر حضرت شاهچراغ(ع) می خوند .
ـ علاقه اش به شهداء رو همه می دونستن . دو تا از دایی هاش توی جنگ شهید شده بودن . مسعود همیشه می خواست در موردشون بدونه . بعد از انفجار برای آخرین بار که دیدمش یاد برادرم افتادم . مسعود هم مثل داییش دستش روی سینه اش بود و مهمون اباعبدالله(ع) شد .

شهیدعلیرضا انتظامی   11 ساله
یکی از پاهای علیرضا انحراف داشت ، برای همین آتل می بست . تازه از پله ها پائین اومده بود که یه کار جدید بهش دادم . دقت که کردم ، دیدم بیشتر از 5 یا 6 بار پشت سر هم من یا باباش از پله ها فرستادیمش بالا و اون هیچی نگفته بود به جز " چشم !"  
ـ گفتم علیرضا ! می دونی به تعداد کارهایی که برای مامان و بابا می کنی ، خدا برات توی بهشت یه خونه می سازه ؟!
از اون به بعد با انجام  هر کاری می پرسید : مامان ! به نظرت خونه ام رو برام تموم کردن ؟! الان پنجره هم داره ؟!
شهید عرفان انتظامی       5  ساله
ـ با شنیدن مداحی « یاد امام و شهداء » بازم هر دوتایی پریدن جلوی تلویزیون . همیشه این شعر رو با آقای حدادیان می خوندن .
توی کانون هم جاشون کنار معراج شهداء بود . همیشه برای هدایت و شهادتشون دعا می کردم ، اما شهدای به این کوچیکی لطف حضرت رقیه(س) بود .
شهید غلام موسوی    23 ساله
ـ کار هر روزش بود قبل از بیرون رفتن باید دست مادرم رو می بوسید . خم می شد و به پاهای مادرم بوسه می زد . وقتی مادرم امتناع می کرد با لبخند می گفت بهشت من زیر پاهای شماست ، خودتون خبر ندارید.
همیشه ساده می پوشید و مشکی . می گفتم : غلام ! این لباسها چیه می پوشی ؟ خب کار می کنی ، لباس نو بخر . لباس نو نمی پوشید تا بتونه با فقرا بیشتر رابطه داشته باشه .
از اینکه توی دوستاش با بچه های محروم بیشتر بود خیلی صفا می کرد . می گفت : « من عزادار آقا امام حسین(ع) هستم ، هر وقت امام زمان (عج) اومدن و انتقام جدشون رو گرفتن ، لباس مشکی ام رو در میارم و سفید می پوشم . »
ـ تموم عشقش کار فرهنگی بود . هر جا ، هر وقت خدمتی از دستش بر می یومد دریغ نمی کرد . مسئول تدارکات و میاندار هیئت محبین المهدی (عج ) بود . با تموم خستگی روزمره اش شبها قبل از خواب زیارت عاشورا و یک جزء قرآنش ترک نمی شد .

شهید علی نصیری      49 ساله
ـ در تمام طول سالهای زندگیمان علی رو با وضوهای پشت سر همش می شناسم . در محضر خدا همیشه دائم الوضو بود . نمازشبش ترک نمی شد .
ـ همیشه آرزوی زیارت کربلا داشت . محرم خواب دیدم که عده ای خاص رو صدا می زنن و اینها از جلوی کانون عازم کربلا هستن . پدرم رو صدا زدن . گریه ام گرفت . قرار بود با هم بریم زیارت .
گفت : این بار که برگشتم چهار تایی با هم می ریم کربلا .

شهید محمد مهدوی  21 ساله
ـ می گفت : تعداد دونه های برنج زیاده و من از عهده شکرش بر نمیام . برای همین کم برنج می خورد .
پرسیدم از کی با شهداء آشنا شدند ؟ گفتند : تازه به دنیا اومده بود که برای مراسم شهدای محل می رفتم و اینقدر گریه می کردم که اشکهام روی صورت محمد می ریخت
 
شهادت ، شهادت ، همه آرزومه شهادت ، شهادت ، رؤیای ناتمومه

شهید محمدعلی شاهچراغی    21 ساله
ـ چند روز آخر چهره اش خیلی قشنگ شده بود . یه دعای آیت الکرسی بهش دادم ،‌ گفتم بذار توی جیبت . لبخند معنی داری زد و گفت : « مامان ! می ترسی چشم بخورم ؟! » حالا معنی لبخندش رو می فهمم .
یه روز مونده به آخر عمرش که شهادتش باشه اجازه دادن ما بریم ببینیمش . البته سر تا پاشو بمیرم پوشونده بودن که من نفهمم که دستش قطع شده ، بدنش سوخته ، چه به سرش اومده .. سرشو پوشونده بودن که نفهمم چه جوری سرش داغون شده ..
همین جوری انگار منتظر بود بگم مادر رضا هستم به رضای خدا . همون صبحش گفتن به شهادت رسید ...

شهید غلامرضا مروجی هاشمی     42 ساله
از خرید که برگشتم دیدم بچه ها از شدت گریه چشمهاشون سرخ شده . گفتم : غلامرضا ! فاطمه و علی چشونه ؟ گفت : براشون قصه کربلا رو تعریف کردم .
ـ دیدم داره نماز می خونه . پاشدم نمازم رو خوندم . می خواستم بخوابم که گفت : هنوز اذان صبح نشده ، الان وقت نمازشبه . تازه فهمیدم داستان زنگ موبایل قبل از اذان چی بود .
ـ خیلی اهل مناجات بود و علاقه زیادی به صدای آقای سلحشور داشت . تموم زندگیمون بوی مناجات داشت . عادت کرده بودیم غلامرضا رو با ذکر و مناجات ببینیم . همه جا ، حتی تفریح و گردش !!

شهید علی نوروزی   19 ساله
ـ « کاش زمان جنگ و جبهه بودیم . مامان ! جنگ شد و آقا دستور جهاد دادن من می رما ! » عادت کرده بودم از علی این حرفها رو بشنوم . هیچ زیارتی به اندازه شلمچه براش دلنشین نبود . با حسرت فیلمهای شهداء رو نگاه می کرد و آه می کشید . آرزوش شهادت بود و بس !


شهید محمدجواد یاقوت    21 ساله
ـ تک پسر خانواده بود و چشم و چراغ فامیل و محله و آشناها . مراسم یکی از شهدای جنگ بود که برای به دنیا اومدنش نذر کردم .
با لباس مشکی و شال عزا و پیشونی بندی که لباس پادشاهیش بود ، توی ایستگاه صلواتی دیدمش . کار هر سال محرمش بود . مساجد توکلی ، محمدی ، زینبیه و ... شاهد تلاشهای با اخلاصش بودن . قطعاً دل آنها هم تنگ است برای سرباز بی ادعای اسلام و امام حسین(ع.(
توگلزار شهدا بالای قبر شهید محمد جواد یاقوت یه مصاحبه مانندی زده بود از ایشون .از طرف پایگاه مقاومت مسجد محلشون ...
یه قسمتش طبق معمول همه مصاحبه ها نظراتشون رو راجع به چند کلمه خواسته بودند یکیش نظرمو جلب کرد:

موبایل :اگه امام زمان گوشی مونو دید خجالت نکشیم.
شهید سیدمحمدجوادعلوی   26 ساله 
ـ نیمه های شب بلند می شد و نمازشب می خواند . بعد از نمازصبح مقید به قرآن و زیارت عاشورا بود . دیگه عادت کرده بود . بعد از بین الطلوعین با بسم الله پیکانش رو بیرون می زد و یا علی(ع) ! شروع یه روز جدید .
ـ همیشه از شهداء و جنگ با حسرت حرف می زد . با چند تا از دوستاش مجمع شهید آوینی رو توی حسینیه محل راه انداختن . دو تا آرزو بیشتر نداشت :  ظهور آقا امام زمان(ع) و شهادت
 
شهید محمد جوکار   23 ساله
ـ چند بار دیده بودمش که نصف شبها به شدت گریه می کنه . یه شب پرسیدم بابا محمد جاییت درد می کنه ؟! « نه بابا جون ! توی حال خودم بودم ، شما بخوابید . »
با نور موبایلش دعاهاش رو می خوند و نمازشبش رو تموم می کرد .
شهیده راضیه کشاورز   16 ساله
ـ خسته از مدرسه بر می گشت ، وقتی می گفتم خسته نباشی ! دستانم رو می بوسید و می گفت : شما از صبح زحمت کشیدید ، من که کاری نکردم . از حالا به بعد نوبت من ، شما برید استراحت کنید .
ـ سال تحویل امسال با کانون مشهد بود . خیلی اصرار کردم که سوغاتی چیزی نخره . یه شیشه عطر یاس برای خودش خریده بود و از اینکه نتونسته بود کفنی بخره غصه می خورد .
ـ اردیبهشت قصد زیارت کربلا داشت . بعد از انفجار ، هیجده روز منتظر مهر قبولی خانم حضرت زهرا (س) موند . با کفن کربلا و همون عطر یاس به دیدار ارباب فرستادیمش.
۱۸ روز در کما به نیت مادرمون بود اونهم دقیقا با سینه ای خورد شده و پهلویی پاره شده و ۱۸ روز خس خس نفسهای دردناک و .......
در نهایت در دهم اردیبهشت 87 آرزویش برآورده شد و به جمع شهیدان سرفراز و سربلند که ره صد ساله را یک شبه پیمودند پیوست و جمع کاروان شهدا 14 نفره شد.


 


گل اشکم شبی وا می شد ای کاش
همه دردم مداوا می شد ای کاش

به هرکس قسمتی دادی خدایا
شهادت قسمت ما می شد ای کاش ....
خدایا بیتاب صبح ظهور چهاردهمین خورشید هستیم.
اللهم عجـــل لولیک الفـــرج 

 
سه شنبه بیست و چهارم 1 1389

 

بسم الله الرحمن الرحیم  

السلام علیک یا بقیه الله الاعظم (عج)

سلام 

 

برای سلامتی و تعجیل در ظهور آقا امام زمان صلوات 

 

امام زمان(علیه السلام) مى فرماید: «اکثر و الدعاء بتعجیل الفرج».
«براى نزدیک شدن ظهور و فرج، بسیار دعا کنید.»
********************************
به یاد شهدای مظلوم فاجعه ی بمب گذاری کانون فرهنگی رهپویان وصال شیراز 
مِّنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُواْ مَا عَاهَدُواْ اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضىَ‏ نحَْبَهُ وَ مِنهُْم مَّن یَنتَظِرُ وَ مَا بَدَّلُواْ تَبْدِیلًا
از مؤمنان مردانى هستند که به آنچه با خدا عهد بستند صادقانه وفا کردند، پس برخى از آنها نذر خود را ادا کرده [به شهادت رسیدند] و برخى از آنها در [همین‏] انتظارند و هرگز پیمان خود را تغییر ندادند.
امروز زنده نگهداشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست. (مقام معظم رهبری) 
 
ساعت نه و ده دقیقه آن شب نوری از مجلس حضرت سیدالشهداء تابید و شب بیست و چهارم فروردین 87 بر صفحه‌ی خونین تاریخ حک شد،آن سان که عده‌ای بال پرواز گرفتند و عده‌ای را بال و پر شکست ، و «اشک» برای آل‌الله با «خون» در آمیخت؛ و چه خوب می‌دانند اهل راز،پیوند این دو واژه را با هم.
حادثه انفجار در حسینیه سیدالشهدا(ع) شیراز رخ داد. در این فاجعه 14 تن از جوانان و نونهالان شیرازی به شهادت رسیدند و تعداد کثیری مجروح شدند.
شهیده راضیه کشاورز   16 ساله
شهیده نجمه قاسم پور   29ساله
شهید مسعود رضایی   29 ساله
شهیدعلیرضا انتظامی   11 ساله
شهید عرفان انتظامی       5  ساله
شهید غلام موسوی    23 ساله
شهید علی نصیری      49 ساله
شهید محمد مهدوی  21 ساله
شهید محمدعلی شاهچراغی    21 ساله
شهید غلامرضا مروجی هاشمی     42 ساله
شهید علی نوروزی   19 ساله
شهید سیدمحمدجوادعلوی   26 ساله 
شهید محمد جوکار   23 ساله
شهید محمدجواد یاقوت    21 ساله
یادشان گرامی باد
اللهم ارزقنا توفیق الشهادة فی سبیلک تحت لواء ولیک

 

اللهم عجـــل لولیک الفـــرج 

دوشنبه بیست و سوم 1 1389

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

جمعه روز سبز انتظار جمعه یعنى یک غزل دلواپسىجمعه یعنى گریه هاى بى کسى جمعه یعنى روح سبز انتظارجمعه یعنى لحظه هاى بى قرار بى قرار بى قراریهاى آبجمعه یعنى انتظار آفتاب جمعه یعنى ندبه اى در هجر دوستجمعه خود ندبه گر دیدار اوست جمعه یعنى لاله ها دلخون شونداز غم او بیدها مجنون شوند جمعه یعنى یک کویر بى قرار از عطش سرخ و دلش در انتظار انتظار قطره اى باران عشق تا فرو شوید غم هجران عشق جمعه یعنى بغض بى رنگ غزلهق هق بارانى چنگ غزل زخمه اى از جنس غم بر تار دلتا فرو شوید غم هجران دل جمعه یعنى روح سبز انتظارجمعه یعنى لحظه هاى بى قرار بى قرار بى قراریهاى آبجمعه یعنى انتظار آفتاب لحظه لحظه بوى ظهور مى آیدعطر ناب گل حضور مى آید سبز مردى از قبیله عشق

ساده و سبز و صبور مى آید

 

 

اللهم عجل لولیک الفرج

 

دسته ها : شعر
جمعه بیستم 1 1389
X